تبلیغات
::روزنوشت های یک بلاگر جوان:: - مطالب ابر درد
 
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
...و نفس تو کودک توست
درباره وبلاگ


بلاگر جوان همچون شما یک شهروند الکترونیکیست که ترجمه ها، نوشته های خود یا نوشته های زیبای دیگر عالمان، خاطرات و دغدغه های دیار ذهنش را برای دیگر شهروندان این شهر به رشته ی تحریر در می آورد و جستجوگریست در مسیر شدن...

مدیر وبلاگ : نمی دانم
نویسندگان
نظرسنجی
آیا وبلاگ به راحتی برای شما بارگذاری می شود؟؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بنام خدا
ردِ درد را که بگیری
به دری می رسی
که گشوده می شود
به سمت عشق
به سمت خدا
برای همین است که
درد را از هر طرف که بخوانی درد است
یکرنگِ یکرنگ!!!...

«تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد»




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : درد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 17 بهمن 1392
نمی دانم
بنام خدا
به یاد داشته باش...
فکر و ذهن دیگران...
ماشین دردشویی ما نیست...
که انسانها را درد پیر و کهنه و فرسوده و خسته می کند و...
آنان...
از پیر شدن...
کهنه شدن...
و خسته شدن...
در هراسند...
پس هراس انسانها نباش...
که انسانها ماشین دردشویی ما نیستند!!!...

»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن "ممنوع" می باشد«




نوع مطلب : مطالب آموزنده، آسیب شناسی اجتماعی، 
برچسب ها : درد،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 29 آبان 1392
نمی دانم
بنام خدا
قناری...
دردِ قفس را می نالد...
اما...
کیست که...
زمزمه هایِ دردآلودش را...
از پسِ زیباییِ اسرارآمیزِ آوازش دریابد؟؟؟...
اینک...
ای عشق من...
می شود...
آوازِ دردآلودِ قناری ات را دریابی؟؟؟...
که اگر آوازش را دریابی...
قناری ات...
هم از درد و هم از قفس و...
هم از خود...
این خودِ لعنتی...
یکجا رها خواهد شد...رها!!!...

«تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن "ممنوع" می باشد»




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : قناری، قفس، درد، رها، آواز،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 17 آبان 1392
نمی دانم
بنام خدا
پیش ترها به بهانه ی آنکه
چیزی در چشمم فرو رفته
قرمزی چشمانم را توجیه می کردم و 
به بهانه ی آلرژی و حساسیت فصلی
گریه هایم را...
دیگر اما...
از آن زمان که لذت درد و رنج عشق را چشیده ام...
برای باریدن به عشق تو...
بهانه هم نمی خواهم...
آخر نمی دانی...
باریدن به عشق تو و حتی باریدن از دوری تو...
چه آرامش و لذتی در خود نهفته دارد!!!...
آری، درد عشق را هم لذتیست!!!...
لذتیست دردت به جانم...
لذتیست!!!...

»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن با ذکر نام نویسنده و لینک مستقیم مطلب مجاز می باشد«




نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : عشق، گریه، درد، رنج، لذت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 شهریور 1392
نمی دانم