تبلیغات
::روزنوشت های یک بلاگر جوان:: - مطالب داستانک
 
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
...و نفس تو کودک توست
درباره وبلاگ


بلاگر جوان همچون شما یک شهروند الکترونیکیست که ترجمه ها، نوشته های خود یا نوشته های زیبای دیگر عالمان، خاطرات و دغدغه های دیار ذهنش را برای دیگر شهروندان این شهر به رشته ی تحریر در می آورد و جستجوگریست در مسیر شدن...

مدیر وبلاگ : نمی دانم
نویسندگان
نظرسنجی
آیا وبلاگ به راحتی برای شما بارگذاری می شود؟؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بنام خدا

دختر به ویترین مغازه خیره شده بود که پسرک به او گفت: خاله یکی از این دعاها رو ازم می خری؟؟؟...
دختر رو به پسرک کرد و گفت: خاله تا حالا شده پول نداشته باشی؟؟؟...
پسرک پرسید: چی؟؟؟...
دختر گفت: تا حالا شده پول نداشته باشی؟؟؟...
پسرک سری به علامت تایید تکان داد و گفت: آره!!!...
دختر گفت: منم الان پول ندارم خاله!!!...
پسرک کمی فکر کرد و گفت: یه دعا بردار!!!...
دختر گفت: آخه من پول ندارم...توام اینا رو می فروشی که پول در بیاری!!!...
پسرک گفت: اشکال نداره دوست دارم یکیش رو به تو بدم!!!...یکیش رو بردار!!!...
دختر لبخندی زد و یکی از دعاهای پسرک رو برداشت و به پسرک گفت: ان شاء الله روزی رو ببینم که پولدار شده باشی و زیر لب با خودش گفت: خدایا، حالا که این پسرک من رو فهمید و در حق من محبت و بزرگواری کرد و از دعاش به خاطر من گذشت تو هم نعمت های بزرگ و پول های کلان وارد زندگی این پسرک کن که من آیین گذشت و مهربانی و بخشش رو از این پسرک یاد گرفتم!!!...


»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد«





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : کودکان کار، کودکان خیابانی، بخشش، مهربانی، گذشت،
لینک های مرتبط : انجمن حمایت از کودکان کار، انجمن حامیان کودکان کار و خیابان،

       نظرات
شنبه 30 فروردین 1393
نمی دانم
بنام خدا
هر کس رویِ صندلیِ اتوبوس کنارِ پیرزن می نشست، پیرزن به او می گفت: ایستگاه بعد پیاده می شوم اما به ایستگاه بعد که می رسیدیم پیرزن همچنان بر رویِ صندلیِ خود نشسته بود و پیاده نمی شد!!!...
همه متعجب به یکدیگر نگاه می کردند و به کلام یا به اشاره ای به یکدیگر می فهماندند که این پیرزن یا آلزایمر دارد یا دیوانه شده است. پیرزن که شاهد رفتارِ طعنه دار و زننده ی مردم با خود بود با نگاهی محبت آمیز و لبخندی معنا دار با صدایی بلند و رسا شروع به حرف زدن کرد و گفت: آهای مردم، منِ پیرزن را طعنه می زنید و دیوانه می دانید؟؟؟...پس چگونه است که می دانید ایستگاه مرگ شما را از دنیا جدا می کند و هنوز سوارِ دنیا مانده اید؟؟؟...
پیرزن این را گفت و از اتوبوس پیاده شد و مردم را با رخساری سرخ از شرم و درسی از فلسفه ی زندگی تنها گذاشت و رفت!!!...

»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد«




نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : پیرزن، مرگ،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 16 اسفند 1392
نمی دانم
بنام خدا
پروانه
مرد یقه ی یحیی را چسبیده بود و بر سرش فریاد می کشید و می گفت:
- مردک ابله چرا وسط جاده ای که هیچکس نیست اینجوری ترمز می گیری؟ نمی بینی پشت به پشتت دارم میام؟ مشکل داری رانندگی نکن! عجب آدمهای بی ملاحظه ای پیدا می شوند!
یحیی لبخندی آرامش بخش زد و گفت:
- آروم باش داداش، حق با توئه، ولی مجبور شدم ترمز بگیرم و ماشین رو نگهدارم.
مرد که با حرفهای یحیی کمی آرام تر به نظر می رسید صدایش را صاف کرد و گفت:
- خب حالا چی شده بود که مجبور شدی نگهداری؟
یحیی دوباره با همان لبخند آرامش بخش جواب داد:
- راستش چند تا پروانه داشتن وسط جاده پرواز می کردند و شاد بودند دلم نیومد شادیشون رو به هم بزنم و با رد شدن از روی اونها بهشون صدمه ای وارد کنم!
مرد که با شنیدن حرفهای یحیی انگار پارچ آب یخ روی سرش خالی کرده بودند، گیج و بُهت زده به من و یحیی نگاه می کرد و با صورتی متعجب به یحیی گفت:
-مردک روانی! مردک دیوونه! خدا شفات بده! واقعا که خیلی عوضی هستی.
بعد هم رو به من کرد و گفت:
-وضع دوستت خرابه ها! یه تخته اش کمه! حتما ببرش پیش دکتر!
بعد هم سوار ماشینش شد و با سرعت رفت.
من و یحیی هم سوار ماشین شدیم و من موندم و فکر عکس العمل یحیی در مورد پروانه ها!!!

  • تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن با ذکر نام نویسنده و لینک وبلاگ مجاز می باشد.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : پروانه، داستانک، جاده،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 16 تیر 1392
نمی دانم