تبلیغات
::روزنوشت های یک بلاگر جوان:: - مطالب عمومی
 
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
...و نفس تو کودک توست
درباره وبلاگ


بلاگر جوان همچون شما یک شهروند الکترونیکیست که ترجمه ها، نوشته های خود یا نوشته های زیبای دیگر عالمان، خاطرات و دغدغه های دیار ذهنش را برای دیگر شهروندان این شهر به رشته ی تحریر در می آورد و جستجوگریست در مسیر شدن...

مدیر وبلاگ : نمی دانم
نویسندگان
نظرسنجی
آیا وبلاگ به راحتی برای شما بارگذاری می شود؟؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بنام خدا
مهربانم...
اکنون که از بَرِ من دوری...
دستانم را بر سینه ام بسته...
دور دل حلقه می کنم و...
دل را در آغوش می کشم...
چه آنکه تو...
آری تو...
 تو ای دور از بَرِ تن و ای نزدیک تر از جان...
چنان در کوچه پس کوچه های دل به گردشی...
که تسبیح احساسم دانه دانه ذکر تو می شود!!!...

»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن با ذکر نام نویسنده و لینک مستقیم مطلب مجاز می باشد«





نوع مطلب : متن ادبی، عمومی، 
برچسب ها : آغوش، تسبیح، احساس، ذکر، کوچه،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 18 شهریور 1392
نمی دانم
بنام خدا
ای مهربانترین نامهربان دنیا...
از غمِ دوریِ تو...
یک استکان چای تلخم...
عاری از شیرینی...
تو بیا و 
با قاشق جنون
در درون من
طوفانی به پا کن و 
با قند لبانت
جرعه جرعه مرا بنوش
تا روزگارم
چون عسل شیرین شود...

»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن با ذکر نام نویسنده و لینک مستقیم مطلب مجاز می باشد«




نوع مطلب : متن ادبی، شعر، عمومی، 
برچسب ها : عشق، چای، قند، جنون،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 7 شهریور 1392
نمی دانم
بنام خدا
فاصله
فاصله، پایان قصه نیست...
آری، فاصله دوری باشد یا جدایی پایان قصه نیست...
شروع قصه نباشد پایان قصه هم نیست...
فاصله، دوری باشد یا جدایی، نو شدن توست در کهنه گرایی من میان خاطراتِ خوب و بد و تلخ و شیرین جاندار اما رنگ و رو رفته و نخ نمایی که تا پایان عمر یقه ی مغ بچگان بی تو انزوا طلبِ اندیشه و وهم و خیالم را می گیرد و محکم به دیوار دلم می کوبد و ستمگرانه شکنجه ام می کند تا نه تنها زخم هایم را مرهمی نیابم بلکه تمام خاطراتِ تو نمکی باشد برای تازه نگه داشتن زخم هایم...
زخم هایم که نه...
عشقم...
فاصله، دوری باشد یا جدایی، لالایی شبانه ی اشک است، در بستر حیله گر خواب، میان آغوش وحشی جنون که عطش تند بودن و بوییدن و بوسیدن و در آغوش کشیدنت را با بوسه هایی از جنس دلتنگی بر لبان خشکیده ی عشق پر غوغایمان می نشاند تا تمام عمر شب زنده دار گناهی باشم به نام عشق...
به نام تو...
فاصله، دوری باشد یا جدایی، پیریست فرزانه یِ روشن ضمیر که کودک ناپخته و بازیگوشِ احساساتم را درس می دهد و پند می دهد و ادب می آموزد و هر بار که احساساتم تفنگی می شود بر شقیقه های آزادی، زنجیری می شود بر پای عقل و قفسی می شود برای پروازِ من و تو، ترکه ای می شود تر بر پیکر نحیفم تا از عمق دل، با ناله و زاری نام تو را فریاد کِشم...
آری عزیز دل...
فاصله، دوری باشد یا جدایی پایان قصه نیست...
فاصله، دوری باشد یا جدایی، بغضیست گریبانگیر گلو، چشمیست آبستنِ گریه و اشکیست جاری در مسیر آه...
می بینی عزیزکم...
فاصله هر چه که هست...
دوری یا جدایی...
تنها تو هستی که پر می کنی این فاصله را!!!

  • تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن با ذکر نام نویسنده و لینک وبلاگ مجاز می باشد.




نوع مطلب : متن ادبی، عمومی، 
برچسب ها : فاصله، عشق، دلتنگی، گریه، پرواز، آزادی، معشوق، عاشق،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 21 مرداد 1392
نمی دانم

آغازی دوباره را آغاز میکنم و دست دوستی ام را به سویت درازتا آغازم را به خاطر دلبستگی هایم پایانی نباشد هر چند که همیشه پایانی خواهد بود برای تمامیه آغازهای بی پایان پایان پذیر من و تو...آری...خلاصه روزی می آیی و روز دگر خواهی رفت،دیر و زود دارد اما سوخت و سوز هرگز و کاش می شد آرزو کرد که هیچ آمدی را رفتنی نبود که این آرزو را هم هزاران هزار بار دریغ که نمی شود کرد با این وجود امروز را هم همچون دیروزی که دل نوشته های یک دل را برایت قلم می زدم آغازی دوباره را مهمان من هستی و مهمان تو هستم با اشک ها و لبخندهایی که هر دوی آنهاست نقشی از نقشهای زندگانی پیچیده و گاه در هم و بر هم ما که همیشه همسفرند با لحظه لحظه هایمان و آینده ی ما را ره توشه اند همین اشک ها و لبخندهایی که فقط و فقط و فقط باید بدانی که بایستی به اشکهایش لبخند بزنی و بر لبخندهایش گریه کنی تا نه از اشکهای مکررش مأیوس شوی و نه بر لبخندهای اندکش مغرور زین حال از تو میخواهم دستم را بگیری و قلبم را با خود ببری تا در دوباره ای دیگر آغازی شیرین را تجربه کنم.





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 27 مرداد 1384
نمی دانم