تبلیغات
::روزنوشت های یک بلاگر جوان:: - مطالب تیر 1392
 
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
...و نفس تو کودک توست
درباره وبلاگ


بلاگر جوان همچون شما یک شهروند الکترونیکیست که ترجمه ها، نوشته های خود یا نوشته های زیبای دیگر عالمان، خاطرات و دغدغه های دیار ذهنش را برای دیگر شهروندان این شهر به رشته ی تحریر در می آورد و جستجوگریست در مسیر شدن...

مدیر وبلاگ : نمی دانم
نویسندگان
نظرسنجی
آیا وبلاگ به راحتی برای شما بارگذاری می شود؟؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بنام خدا
پروانه
مرد یقه ی یحیی را چسبیده بود و بر سرش فریاد می کشید و می گفت:
- مردک ابله چرا وسط جاده ای که هیچکس نیست اینجوری ترمز می گیری؟ نمی بینی پشت به پشتت دارم میام؟ مشکل داری رانندگی نکن! عجب آدمهای بی ملاحظه ای پیدا می شوند!
یحیی لبخندی آرامش بخش زد و گفت:
- آروم باش داداش، حق با توئه، ولی مجبور شدم ترمز بگیرم و ماشین رو نگهدارم.
مرد که با حرفهای یحیی کمی آرام تر به نظر می رسید صدایش را صاف کرد و گفت:
- خب حالا چی شده بود که مجبور شدی نگهداری؟
یحیی دوباره با همان لبخند آرامش بخش جواب داد:
- راستش چند تا پروانه داشتن وسط جاده پرواز می کردند و شاد بودند دلم نیومد شادیشون رو به هم بزنم و با رد شدن از روی اونها بهشون صدمه ای وارد کنم!
مرد که با شنیدن حرفهای یحیی انگار پارچ آب یخ روی سرش خالی کرده بودند، گیج و بُهت زده به من و یحیی نگاه می کرد و با صورتی متعجب به یحیی گفت:
-مردک روانی! مردک دیوونه! خدا شفات بده! واقعا که خیلی عوضی هستی.
بعد هم رو به من کرد و گفت:
-وضع دوستت خرابه ها! یه تخته اش کمه! حتما ببرش پیش دکتر!
بعد هم سوار ماشینش شد و با سرعت رفت.
من و یحیی هم سوار ماشین شدیم و من موندم و فکر عکس العمل یحیی در مورد پروانه ها!!!

  • تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن با ذکر نام نویسنده و لینک وبلاگ مجاز می باشد.





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : پروانه، داستانک، جاده،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 16 تیر 1392
نمی دانم
بنام خدا
تاثیر زبان بر زندگی و شخصیت فرد و جامعه
متاسفانه ما ایرانی ها به گفت و شنود با جملات منفی عادت کرده ایم و متوجه نیستیم که با همین گفت و شنودهای به ظاهر ساده ثانیه به ثانیه چطور به صورت ناخواسته بار و انرژی منفی فراوانی را به فرد مقابل منتقل می کنیم و این جملات در فرهنگ ما کم هم نیستند اما در اینجا به تعدادی از پر کاربردترین آنها اشاره نموده و اشاره به باقی آنها و جایگزین های مناسبشان را به خواننده ی گرانقدر این مطلب می سپارم باشد که قدمی باشد در اعتلای ایران عزیزمان که در این راستا دکتر علی شریعتی معلم شهیدمان گفته اند: »کلمه« را دست کم نگیرید، کلمه موجودی، زنده، حساس و افسونگر است و همچنین عارف واصل حاج محمد اسماعیل دولابی در مورد این موضوع فرموده اند: "اگر چهار مرتبه بگویی بیچاره ام و عادت کنی، اوضاع خیلی بی ریخت می شود. کسی که قوی بوده کم کم می بینی ضعیف شده است. این طور گفتن خیلی مدخلیت دارد. همیشه بگویید: الحمدلله، شکر خدا. بلکه بتوانی دلت را هم با زبانت همراه کنی. اگر پکر هستی دو مرتبه همراه با دلت بگو: الحمدلله. آن وقت غمت را از بین می برد. قوه ات زیاد می شود.
مبادا اگر تازه کسب را شروع کرده ای بگویی بازار خراب است، وضع بد است. این حال کسانی است که هفتاد سال در این دنیا خرد شده اند. تو سه روز است کاسب شده ای. کسب خیلی سخت است. این حرف را نگو که عادت می کنی.
امیدوارم که جلو زبانت را بگیری که موثر است. بنده یک وقت به ذهنم آمد که نکند زبان مقدر باشد. یعنی اگر گفتی خوب است خوب می شود و اگر گفتی بد است بد می شود.
در روایت آمده است که: بلا و گرفتاری، موکول به سخن گفتن از آن است. پیامبر اکرم (ص)"(1)
پس بیاییم زین پس سعی کنیم:
خدا قوت دهد را جایگزین خسته نباشید،
دست شما پربرکت باشد یا قدرشناس محبت شما هستم را جایگزین دست شما درد نکند،
خلوتت را به هم نمی زنم یا خلوت کردی بعدا می بینمت را جایگزین مزاحم نمی شوم یا تنهایت می گذارم،
و محبت کردید را جایگزین زحمت کشیدید نماییم.
حال شما بگویید چه جملات دیگری از این دست وجود دارند و چه جایگزین هایی برای آنها وجود دارد یا برای جملات فوق جانشین های مناسب تری پیشنهاد دهید.
با سپاس از شما جهت مطالعه و تأمل و نظردهی در این مقاله
(هر گونه کپی برداری از این مطلب تنها با ذکر نام نویسنده ی این مقال و عرضه ی لینک وبلاگ بلاگر جوان مجاز می باشد)


(1): طوبای محبت 1- حاج محمد اسماعیل دولابی




نوع مطلب : مطالب آموزنده، آسیب شناسی اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 6 تیر 1392
نمی دانم