تبلیغات
::روزنوشت های یک بلاگر جوان:: - مطالب تیر 1389
 
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
...و نفس تو کودک توست
درباره وبلاگ


بلاگر جوان همچون شما یک شهروند الکترونیکیست که ترجمه ها، نوشته های خود یا نوشته های زیبای دیگر عالمان، خاطرات و دغدغه های دیار ذهنش را برای دیگر شهروندان این شهر به رشته ی تحریر در می آورد و جستجوگریست در مسیر شدن...

مدیر وبلاگ : نمی دانم
نویسندگان
نظرسنجی
آیا وبلاگ به راحتی برای شما بارگذاری می شود؟؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بنام خدا
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ
به یقین، گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم; آنها دلها ( عقلها )یى دارند كه با آن (اندیشه نمی‏ كنند، و) نمى‏فهمند; و چشمانى كه با آن نمى‏بینند; و گوشهایى كه با آن نمى‏شنوند; آنها همچون چهارپایانند; بلكه گمراهتر! اینان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همه‏گونه امكانات هدایت، باز هم گمراهند)!
خشم و زنبور
دو روز پیش هنگامی که از محل کار خود با اتوبوسی قصد بازگشت به خانه را داشتم، از آنجا که اتوبوس، بعد از گذر از ترافیک سنگینی به ایستگاه پایانی خود نزدیک می شد و ساعت نیز نزدیک به نه بود و اگر سریع خود را به ایستگاه اتوبوس دیگری نمی رساندم بایستی تا ساعت 9:30 که طرح شبانه ی شرکت واحد آغاز می شد می ایستادم و ساعت 11 شب به منزل می رسیدم از این رو ذوق زده شده و تصمیم گرفتم زودتر خود را به جایگاه راننده رسانده و بلیط را به او ارائه داده و به سرعت پیاده شوم برای همین در حالی که از روی صندلی خود بلند می شدم و دست خود را برای جلوگیری از سقوط احتمالی روی دسته صندلی دیگر قرار می دادم در یک لحظه احساس کردم برقی مرا گرفت به این خاطر سریع دستم را عقب کشیدم و در این حین متوجه شدم چیزی به زمین یعنی کف اتوبوس افتاد، نگاهی انداختم تا بفهمم چه بلایی بر سر دستم آمده که دیدم زنبور زرد رنگی کف اتوبوس در حال رژه رفتن است و از آنجا بود که فهمیدم برق زنبور مرا گرفته یا به عبارت دیگر نیش زنبور که نه از سر کین است بلکه اقتضای طبیعتش این است به دستم وارد شده و آن احساس یا حالت را در من ایجاد کرده است.
بعد از آن از سر درد و سوزش دستم یا شاید هم از سر درماندگی خودم را روی صندلی رها و با خود فکر کردم ما آدمیان آن هنگام که مورد تهدید یا تعرض ناخواسته ی دیگران قرار می گیریم و به سرعت از آنها عصبانی می شویم و انتقام می کشیم چقدر به این زنبور شبیه هستیم و سپس ناخواسته زیر لب این جمله را با خود زمزمه کردم که من آن هنگام که: قادر به کنترل خشم و غضب خود نیستم چقدر به این زنبور شبیه هستم!




نوع مطلب : مطالب آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 11 تیر 1389
نمی دانم