تبلیغات
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
 
::روزنوشت های یک بلاگر جوان::
...و نفس تو کودک توست
درباره وبلاگ


بلاگر جوان همچون شما یک شهروند الکترونیکیست که ترجمه ها، نوشته های خود یا نوشته های زیبای دیگر عالمان، خاطرات و دغدغه های دیار ذهنش را برای دیگر شهروندان این شهر به رشته ی تحریر در می آورد و جستجوگریست در مسیر شدن...

مدیر وبلاگ : نمی دانم
نویسندگان
نظرسنجی
آیا وبلاگ به راحتی برای شما بارگذاری می شود؟؟؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به نام خدا
مردم در طول زندگی روزمره، با مخاطرات و ریسک هایی روبرو می شوند. پدر خانواده ممکن است ناگهان، فوت کند و همسر بیوه ی او و فرزندانش بی پول و بی چیز بمانند. خانه یا مغازه ی این خانواده ممکن است در آتش نابود شود. شخص دیگر ممکن است در سانحه ی رانندگی آسیب ببیند و ناخواسته، چند هفته در بیمارستان بستری شود.
هنگامی که اشخاص توانایی کسب درآمد دارند، برای اوقات دشوار زندگی دوراندیشی نمی کنند و در مواقع ضروری، در تنگدستی و تنگنا قرار می گیرند. در چنین مواقعی، بیمه با مشارکت در خسارت، پول لازم برای کمک به افراد را تامین می کند. در چنین گروه هایی، همواره نوعی حمایت متقابل فراهم می شود.
بیمه به حل مشکلات مالی افراد کمک می کند. برخی، از آن به عنوان یک روش سازمان یافته و تضمین شده برای پس انداز پول خود استفاده می کنند. شما تا زمان بازنشستگی حق بیمه می پردازید و پس از آن، حقوق مستمری می گیرید.




برای میلیون ها بیمه گذار، بیمه بخش اعظم فعالیت هایشان را تشکیل می دهد و هنگام نیاز به پول، این پس انداز یک منبع بزرگ و مطمئن برای دریافت وام است. بیمه، خانواده را در صورت فوت سرپرست آن، حمایت می کند و هزینه ی تحصیلات دانشگاهی فرزندان، هزینه ی رهن و وام خانه و دیگر مخارج را تامین می کند.
روزهای برفی و بارانی، ایام جشن و عید، روزهای مسابقه ای یا برپایی نمایشگاه، ممکن است درآمدتان کم شود. شما حتی می توانید در مقابل خطر کاهش درآمد ناشی از عوامل فوق نیز بیمه شوید!
در کشورهای توسعه یافته، بخش اعظم پس اندازها به بیمه عمر اختصاص می یابد. در این کشورها به کمک این منبع عظیم نقدینگی، روی پروژه های صنعتی سرمایه گذاری بلندمدت می شود. بیمه (عمر) ارزشمندترین خدمت در دنیاست.
هم اکنون یک بیمه نامه ی عمر برای تامین آتیه ی خود و خانواده تان تهیه کنید.
«شهروندان اصفهانی جهت دریافت مشاوره در زمینه ی تهیه ی بیمه نامه ی عمر و پس انداز می توانند از طریق قسمت تماس با مدیر این وبلاگ اقدام فرمایند»




نوع مطلب : اختصاصی، 
برچسب ها : بیمه، بیمه عمر، بیمه سامان، مهدی فخارزاده،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 20 دی 1393
نمی دانم

بنام خدا

در دیوانِ تو...

عطرِ واژه های کدام شعرِ عاشقانه بود

که هستی ام را مست با خود برد؟؟؟...


«تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد»





نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 12 اردیبهشت 1393
نمی دانم

بنام خدا

از رنجِ دانه ی نارنج...

تا

گوشه ی دنجِ گنج

راهی نمانده است

لطفا...

باقیمانده ی مسیر را هم

با توکل به خدا ادامه دهید

نالیدن و زار زدن از سرعت تلاش و امید شما می کاهد!!!...


«تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد»





نوع مطلب : مطالب آموزنده، 
برچسب ها : نارنج، رنج، تلاش، امید، گنج،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393
نمی دانم

بنام خدا

منتظرم روزی را ببینم...

که یاد تو هم...

مثل خودت...

مرا به باد فراموشی بسپارد!!!...


«تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد»





نوع مطلب : متن ادبی، 
برچسب ها : باد، فراموشی،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 9 اردیبهشت 1393
نمی دانم

بنام خدا

دختر به ویترین مغازه خیره شده بود که پسرک به او گفت: خاله یکی از این دعاها رو ازم می خری؟؟؟...
دختر رو به پسرک کرد و گفت: خاله تا حالا شده پول نداشته باشی؟؟؟...
پسرک پرسید: چی؟؟؟...
دختر گفت: تا حالا شده پول نداشته باشی؟؟؟...
پسرک سری به علامت تایید تکان داد و گفت: آره!!!...
دختر گفت: منم الان پول ندارم خاله!!!...
پسرک کمی فکر کرد و گفت: یه دعا بردار!!!...
دختر گفت: آخه من پول ندارم...توام اینا رو می فروشی که پول در بیاری!!!...
پسرک گفت: اشکال نداره دوست دارم یکیش رو به تو بدم!!!...یکیش رو بردار!!!...
دختر لبخندی زد و یکی از دعاهای پسرک رو برداشت و به پسرک گفت: ان شاء الله روزی رو ببینم که پولدار شده باشی و زیر لب با خودش گفت: خدایا، حالا که این پسرک من رو فهمید و در حق من محبت و بزرگواری کرد و از دعاش به خاطر من گذشت تو هم نعمت های بزرگ و پول های کلان وارد زندگی این پسرک کن که من آیین گذشت و مهربانی و بخشش رو از این پسرک یاد گرفتم!!!...


»تمام حقوق این نوشتار مربوط به نویسنده وبلاگ و هر گونه کپی برداری از آن اخلاقا "ممنوع" می باشد«





نوع مطلب : داستانک، 
برچسب ها : کودکان کار، کودکان خیابانی، بخشش، مهربانی، گذشت،
لینک های مرتبط : انجمن حمایت از کودکان کار، انجمن حامیان کودکان کار و خیابان،

       نظرات
شنبه 30 فروردین 1393
نمی دانم


( کل صفحات : 37 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...